![]() |
|
خیلی وقت که برام مرده
نمیدونم دختری یا پسر من خیلی وقت که دیگه اپ نمیکنم
ممنونم از اینکه بفکر من بودین
mr . haghighat
2
نوشته شده در جمعه 1387/06/29ساعت 2 بعد از ظهر توسط بی هدف |
برای همیشه بای
من امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود
2
نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 1 بعد از ظهر توسط بی هدف |
من امروز خیلی خیلی خیلی خوشحالم؟
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/11/09ساعت 5 بعد از ظهر توسط بی هدف |
کنون که طاقت زخم ام نیست باران تسبیح می زنم که مثلا پاک شوم ابری سیاه در خودم حبس می کنم می خواهم بشناسم دیگران را تمام غیر از فرشته ی مهربان را،غیر خود را تاس می اندازم سالها درون بازی راهم نمی دهند امّا تیشه به ریشه ی خود و دوباره ساختن کمی پیچ ومهره واندکی صداقت مدرن حالا که به آسمان می نگرم انگاری رودرروی آینه ایستاده ام لباسی در کار نبود عجب درد زیبایی! روی خوشخوابم پشت و رو می شوم انگاری فرشته از آسمان در آغوشم می افتد انگار هنوز چهارده ساله ام! جسم تشنه ی خاکی به دمای 37 درجه وروح جز در ظرف جسم،روحی نمی پذیرد در خودم احساس نم می کنم اما دمای شک به صد رسیده توهّم گل وپروانه وبلبل را با کاردکی می پوشانم وحالا خودرا خواهم کشید خود کثافتم را! گناهان نکرده ام مشت ولگد می زند از لحظات جاری ام واز سر نومیدی دست به دامن ایمان مرگی سرخ و خوبی بی مَحَک فرسوده تر ازعشقم و عاقل تر که به غیر خودم دل خوش کنم! قناعت در نداری بخشش در ناتوانی عشقهای در دوری تمام شناسنامه ی ما رضایت به زور ودغل به بهانه ی آخرش که چه؟ دیگران را ندیدن ونچشیدن به نوازش خود گفتن که همیشه همان بوده و رضایت در قضا این همان دکّان ماست!
2
نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 4 بعد از ظهر توسط بی هدف |
-------------------------------------------------------------------------------- از نا تمام ماندن شعری خیال برت می دارد که باید دیگری باشی چند متر را می دوی تا کمی زودتر امّا راه،سرسره بازی های کودکانه را یادت می آورد حس خوبی تو را بغل می کند انگاری بیرون تو هم 37 درجه است برای خودت می نویسی حالا که بعد سال ها،از تنهایی کمتر می ترسی شاعر که نبودی از اولّش آن دختر چهارده ساله ی معصوم بهانه شد دل دادگی ات ورفتن اش کنار کسی که سکس می دانست فهمیدی دوباره باید کوله ات را برداری و هیچ جای زندگی جای نشستن نیست
2
نوشته شده در جمعه 1386/11/05ساعت 4 بعد از ظهر توسط بی هدف |
پروانه ی من در توری اسیر است
عنکبوتش سیر است
نه میتواند پرواز کند... . . . نه بمیرد...
2
نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت 1 بعد از ظهر توسط بی هدف |
گاهي، به ندرت، پيش مي آيد که احساس مي کني آرام آرام يا ناگهاني داري در اين دنيا غرق مي شوي. گاهي مقاومت مي کني و موفق مي شوي اما چند بار در طول زندگي رخ مي دهد که مقاومت هم بي فايده است و خود را رها مي کني و درمي يابي که چه مقاومت احمقانه اي ، مي بيني که غوطه ور شدن در اين دنيا چه قدر شيرين است
2
نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01ساعت 10 قبل از ظهر توسط بی هدف |
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند فریاد که در رهگذر آدم خاکی بس دانه فشاندند و بسی دام کشیدند همت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق درآیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند
2
نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت 0 قبل از ظهر توسط بی هدف |
جوانتر که بودم،
یعنی کمی پیش از آخرین پرستو، خیال می کردم زندگی یعنی: یک سبد عشوه و آشنایی و عشق! اما امروز که برای گریستن بی بهانه ترین بغضم، چشمهای نا آشنای رهگذری را قرض گرفتم، دیدم سبدم با آنکه خالی تر از همیشه، تنها به اندازه تنهاییم جا دارد.
2
نوشته شده در شنبه 1386/10/15ساعت 7 بعد از ظهر توسط بی هدف |
هیچ کس با من نیست آری شاید زندگی چون قفسی ست قفسی تنگ پر از تنهایی و چه زیباست لحظه غفلت آن زندانبان بعد از آن هم
پرواز زندگی را با صدای فریاد می زند باز فریاد
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
وداع
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 4 بعد از ظهر توسط بی هدف |
شبی پرسیدمش بابیقراری به غیر ازمن کسی رادوست داری؟ دوچشمش ازخجالت برهم افتاد میان گریه خویش گفت آری........ پایان هر عشق وصل نیست! شادی نیست! گاهی جدایی و غم و حسرت است. پس از عشق پرهیز کن ! حیف است ، مگذار قلب پاک و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حیف است چشمان سیاه و زیبای تو روزی برای غم جدایی اشکبار شود
2
نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
هر چند که از آينه بی رنگتراست ازخاطر غنچه هادلم تنگتراست بشکن دل بينوای مارا ای عشق! اين ساز شکسته اش خوشآهنگتراست!
2
نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 7 قبل از ظهر توسط بی هدف |
آی خدا دلگیرم ازت .آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرم و عمرم و میگیرم ازت این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنن چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره فرشته مردن من منو از اینجا میبره آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرو عمرمو میگیرم ازت چه اعتراف تلخیه انگار رسیدم ته خط وقتی خلاصی از همست آی دنیا بیزارم ازت....
2
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
چند ساعت در خواب و بیداری... سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم مو به مو دارم سخن ها ، نکته ها از انجمن ها بشنو ای سنگ بیابان ، بشنوید ای باد و باران با شما همرازم اکنون ، با شما دمسازم اکنون این نوشته را هنگامی می نویسم که ترانه ی عاشقی در گوشهایم زمزمه می کند و من
بسان غمزده ها و بعد از سپری کردن ساعتها در خواب و بیداری ، گذراندن گرسنگی ها و بی
طاقتی ها و بی خوابی ها ، خسته شدن چشم ها از اشک ریختن ، پشت سر گذاشتن بدترین
شب زندگی ام ،و ....و....و... کلبه ی ماتمکده ی خود را با اینها می آرایم. بگذار بماند.... بماند
در یادها و خاطره ها...! بگذار بگریم چون ابر در بهاران
2
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 6 بعد از ظهر توسط بی هدف |
نمی دونم چرا هر چقدر که می گذره هر چقدر که قراره به آدم بودن نزدیک تر بشیم بازم یه کاری می کنیم که فاصله مون از اونی که قبلا بوده بیشتر میشه نمی دونم چرا هر چقدر که می گذره هر چقدر که قراره تحملمون توسختی ها بیشتر بشه بازم یه کاری می کنیم که توانایی جنگیدن باهاش از اونی که قبلا بوده کمتر میشه نمی دونم چرا هر چقدر که می گذره هر چقدر که قراره به اونی که اون بالاس و مواظبمونه نزدیک تر بشیم و عاشقانه تر بپرستیمش بازم یه کاری می کنیم که خودمون بیشتر ازش فاصله می گیریم نمیدونم چرا..... ................................ ..........................................
ولی وقتی کوچولوییم همش دعا می کنیم که بزرگ بشیم
2
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 6 بعد از ظهر توسط بی هدف |
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 5 بعد از ظهر توسط بی هدف |
تا كه بوديم نبوديم كسي كشت ما را غم بي هم نفسي تا كه رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند قدر آيينه ها بدانيم چو هست نه در آن وقت كه اقبال شكست ....
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 1 قبل از ظهر توسط بی هدف |
رفت و رفت .... سيب سرخي را به من بخشيد و رفت عاقبت بر عشق من خنديد و رفت اشك در چشمان سردم حلقه زد بي مروت گريه ام را ديد و رفت چشم از من كند و و دل از من بريد حال بيمار مرا فهميد و رفت با غم هجرش مدارا مي كنم گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت
2
نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
بود شمعي در غم پروانه اي روشن و تنها به فکر چاره اي شاپرک پروانه اي در فکراو آتشي در جان او افکنده بود درد پروانه ز درد شمع بود شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود
2
نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 8 بعد از ظهر توسط بی هدف |
چقدر سخته وقتی تنها دارایی آدم ...
2
نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 0 قبل از ظهر توسط بی هدف |
خدایاااااااااااا از خداخواهش کردن شجاعت است اگر برآورده گردد حاجت است اگر برآورده نگردد حکمت است ازبنده خدا خواهش کردن شرمندگي است اگر برآورده گردد منت است اگر برآورده نگردد ذلت است
2
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
پرواز کن.چرا از یاد برده ای پرواز را؟؟؟مگر گرفتار کدامین شمع شده ای؟؟؟ ای برکه دلم در انتظار باش که روزی دریا باتو پیوند خواهد خورد ودیگر طعم سکون را هرگز نخواهی چشید... دلم هوای پرزدن دارد....خدایا مرا اجابت کن تا دل از این دنیای بی رحم بردارم.......طاقت ماندنم نیست..
2
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
یک شب دلی یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
2
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 8 بعد از ظهر توسط بی هدف |
کجا برم؟ خودمم نمی دونم دارم چی کار می کنم حالم زیاد خوب نیست همه چی قاطی پاتی شده
برم...کجا؟؟...کاش یه نفر مقصدمو برام مشخص می کرد....
2
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/22ساعت 8 بعد از ظهر توسط بی هدف |
دوباره پر از بغضم دوباره آیینه نگاهم در بی کسی ها ترک خورده نمی دانم چند وقت دیگر می مانم و می نویسم نمی دانم چند پرنده دیگر را در آسمان می شمارم و عکس چند آرزوی دیگر را نقاشی می کنم....... اما می دانم فقط نیاز به دستانی معجزه گر و پر از امید دارم.....
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 11 بعد از ظهر توسط بی هدف |
شب ها تنها می نشینم و از اینکه تنها با خودم هستم می ترسم و هیچ فکر کردنی را دوست ندارم نه تفکر عاشقانه و نه عارفانه نه مادی و نه معنوی خوابم هم نمی برد چرا که از این همه چیز ها که فرار میکنم از صبح زود تا نخوابیدنی دیگر در گیرم با سپیده صبح عهد هایم را می چسبانم و با آسمان نارنجی رنگ غروب آن را دوباره میشکنم و تنها امید حرکتم یک جمله است که همیشه با خودم مرور می کنم آدمی که می خواهد در مرداب دیر تر غرق شود تکان نمی خورد ولی من هنوز شاخه ی خشکی امیدم میدهد
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 1 قبل از ظهر توسط بی هدف |
انکه در تنهاترین تنهایی امِ. تنهای تنهایم گذاشت کاش در تنهاترین تنهایش/تنها کَسَ ش تنهای تنهایش گذارد
2
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 1 قبل از ظهر توسط بی هدف |
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
2
نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19ساعت 1 بعد از ظهر توسط بی هدف |
این کهنه رباط را که عالم نامست
وارامگه ابلق صبح و شامست بزمیست که وامانده صد جمشید است قصریست که تکیه گاه صد بهرامست
2
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18ساعت 5 بعد از ظهر توسط بی هدف |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک طراح قالب 87/06/01 - 87/06/31 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/07/01 - 85/07/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 84/09/01 - 84/09/30 84/08/01 - 84/08/30 84/07/01 - 84/07/30
|